هر شعر ... یک دنیا

از هرچه در خیال من آمد نکوتری


نه این که بــــی تو نخندم ...

نه !

اما به خدا ،

تمـــام این خنده های خام ِ بی خیال 

به یک تبسم ِ کوتاه ِ دیــدار پنج شنبه ها نمی ارزد !

به تبسم ِ ساعت نه صبــح !

یا دقــیق تر بگویم :

نه و بیست دقیقه ی صبح !

حالا 

اگر بانگ ِ بیست و بهانه ساعت در ازدحام ِ واژه و وزن ِ موازی ِ ترانه نمی گنجد ؛

گناهش به گردن تو ...

که من و این دل درمانده را

چشـــم در راه ِ طنین ِ تبسم می گذاشتی !

حالا 

هنـــوز ...

نه صبح ِ پنج شنبه ها که مــــی شود ...

کنار ِ خیال ِ خالی اتاقک تلفن می ایستم ،

دل به دامــنه ی رویا می دهم ،

و " تـــو " را مـــی بینم

که با لباسی به رنگ بنفشه های بنفش

به سمت پس کوچــه های پــرسه و پـــروانه مـــی روی !

نه این که بـــی " تو " نخندم ...

نه !!

اما به نیامدن ِ همیشه ی نگاهت قسم ...

تمـــام خطوط این خنده های خواب آلود 

با رگـــبار گــریه های شــبانه

از رخسار خسته و خیسم

پاک مـــی شوند !



شاعـــر : یغما گلرویی

از کتاب : گفتم بمان ! نماند ...

نشــر : دارینوش


+

در متن اصلی شعر ، چهارشنبه ها بود ... که به دلیل نزدیکی این شعــر به خاطرات پنج شنبه ای من ،

به پنج شنبه تغییر کرد !

++

تصویر این پست هم ، بی ارتباط با خاطرات پنج شنبه ی تابستانی نیست ! 


+++

همه ی مـــردم ...

پنج شنبه ها به دیدار رفتگان می روند !

اما تـــو ...

به دیــدار من آمدی و ...

ماندنی شدی در خاطرات گمشده ام !!


از : رهـــگذر



بیـشتر بخوانید :
یغما گلرویی, رهگذر
شنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۲ ساعت 1:4 به قلـم رهگذر |