|
از هرچه در خیال من آمد نکوتری |
تـو سراب موج گندم ، تو شراب سیب داری
تو سر فریب _ آری _ ! تو سر فریب داری
لب بی وفای او کی به تو شهد می چشاند
چه توقعی است آخـر که از این طبیب داری
شب دل بریدن ماست ... چه اتفاق خوبی
چمـدان ببند بی من سفری غریب داری
پس از این مگو خیانت به حکـایت یهودا
که مسیح نیست آن کس که تو بر صلیب داری
چه شکایتی است از من که چـرا به غم دچارم
تو که از سـروده های دل من نصیب داری
شاعـــر : فاضل نظری
از کتاب : ضد
نشـر : سوره مهر
مــرا پرسی که چونی ؟ چونم ای دوست
جگر پر درد و دل پر خونم ای دوست
حدیث عاشقی بر من رهـا کن
تو لیلی شو که من مجـنونم ای دوست
به فــریادم ز تو هر روز ... فریاد
از این فریاد روز افزونم ای دوست !
شنـیدم عاشقان را می نوازی
مگــر من زان میان بیرونم ای دوست
نگفتـی گر بیفتی گیـرمت دست ؟
از این افتاده تر کاکنونم ای دوست
غـزل های نظامی بر تو خـوانم
نگـیرد در تـو هیچ افسونم ای دوست
شاعـــر : نظامی
تـو از هر در که باز آیی بدین خـوبی و زیبایی
دری باشد که از رحــمت به روی خلق بگشایی
به زیــورها بیارایند وقتــی خوب رویان را
تـو سیمین تن چنان خوبی که زیــورها بیارایی
ملامت گوی بی حاصل ترنـج از دست نشناسد
در آن معـرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی
چو بلبل روی گل بیند زبانش در حــدیث آید
مـرا در رویت از حیرت فــرو بسته است گویایی
تو با این حسن نتــوانی که روی از خلق در پوشی
که همچون آفتاب از جام و حــور از جامه پیدایی
تو صاحب منصبی جانا ؛ ز مسکینان نیندیشی
تو خـواب آلوده ای ، بر چشم بیداران نبخـشایی
گرفتم سرو آزادی نه از ماء معین زادی !
که گر تلخ است شیرین است از آن لب هر چه فرمایی
گمـان از تشنگی بردم که دریا تا کمـر باشد
چـو پایابم برفت اکنـون بدانستم که دریایی
تـو خواهی آستین افشان و خـواهی روی در هم کش
مـگس جایی نخواهد رفت از دکان حـلوایی
قیامت می کنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن !
مسـلم نیست طوطی را در ایامت شکـر خایی
شاعـــر : سعدی
چــو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نئی جان من ؛ خطا این جاست !
ســرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید
تبارک الله از این فتنه ها که در ســر ماست
در اندرون ِ من خسته دل ندانم کیــست
که من خمــوشم و او در فغان و در غوغاست
دلـم ز پرده برون شد ؛ کجایی ای مطرب ؟
بنال ، هان ! که از این پرده کار ما به نوا ست
مــرا به کار جهان هــرگز التفات نبـود
رخ تــو در نظر من چنین خوشش آراست
نخــفته ام ز خیالی که می پزد دل من
خمـار صد شبه دارم ؛ شـرابـخانه کجاست ؟
چنـین که صومعه آلوده شد ز خـون دلم
گـرَم به باده بشوئید حق به دست شماست
از آن به دیــر مُغانم عــزیز می دارند
که آتــشی که نمیـرد همیشه در دل ماست
چـه ساز بود که در پـرده می زد آن مطرب ؟
که رفت عمــر و هنوزم دِمـاغ پـُر ز هواست
نــدای عشق ِ تـو دیشب در اندرون دادند
فضــای سینه ی حافظ هنوز پـر ز صَـداست
شاعـــر : حافظ