هر شعر ... یک دنیا

از هرچه در خیال من آمد نکوتری


مراقب قلبـــــها باشیم ...

وقتی تنهاییم دنبال دوست مـــــیگردیم ...

پیدایش که کردیم ، دنبال عیبهــــایش میـــــگردیم ...

وقتی که از دست دادیمش ، دنبال خاطراتش مــــیگردیم ...

و

همچـــــنان تنها میمانیم !

هیچ چیز

آسانتــــــــر از قلب نمـــــــیشکند .











شاعــــــر : ژان پل سارتر



شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۱ ساعت 23:53 به قلـم رهگذر |

مرا عمری به دنبالت کشاندی

سر انجامم به خاکستر نشاندی


ربودی دفتر دل را و افسوس

که سطری هم از این دفتر نخواندی


گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت

پس از مرگم سرشکی هم فشاندی


گذشت از من ولی آخر نگفتی

که بعد از من به امید که ماندی ؟

....










شاعــــر : فریدون مشیری



شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۱ ساعت 23:45 به قلـم رهگذر |

اگر ماه بودم به هر جا که بودم

سراغ تو را از خدا میگرفتم


وگر سنگ بودم به هر جا که بودی

سر رهگذار تو جا میگرفتم


اگر ماه بودی - به صد ناز - شاید

شبی بر لب بام من مینشستی


وگر سنگ بودی به هر جا که بودم

مرا میشکستی ، مرا میشکستی








شاعـــــر : فریدون مشیری



شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۱ ساعت 23:41 به قلـم رهگذر |

من دلم میــــخواهد

فریادی بزنم به بلندای صدای ...

آه !

تو چه میدانی در دل من چه آشوبی است !

کاش ..

شیرینم !

کاش اینجا بودی .

به یک لحظه نگاهت

بیـــــــنهایت محتاجـــــم . . .






شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۱ ساعت 23:33 به قلـم رهگذر |

و حدس میزنم شبی مرا جواب میکنی

و کاخ آرزوی مرا خراب میکنی


سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای

ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی ...






شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۱ ساعت 23:27 به قلـم رهگذر |

دلتنگی یعنی ...

رو به روی دریا ایستاده باشی ،

و خاطرات یک خیابان

خفه ات کند ... !!





شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۱ ساعت 19:1 به قلـم رهگذر |


یک نفر قلب تو را بی سحر و جادو میـــبرد

بی گمان من میشوم بازنده و او میـــبرد


اشک میریزم و میدانم که چشمان مرا

عاقبت این گریه های بی حد ، از سو میبرد


آنقدر تلخم که هر کس یک نظر میــبیندم

ماجرا را ، راحت از رفتار من بو مـــیبرد


من در این فکرم جهان را میـــشود تغییر داد

عاقبت اما مرا تقدیر از رو میـــبرد






شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۱ ساعت 18:42 به قلـم رهگذر |


دوستت دارم را

آرام بنویس !!

زیر فشار این اعتراف

کاغذ هم مچاله میــــشود !




شاعــــر : کیوان مهرگان

شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۱ ساعت 0:40 به قلـم رهگذر |


من ابر شدم

گفته بودی که خورشیدی !

یادت هست

تا زیباتــــــر بتابـــــی ؛

چقدر گریستم ؟!

....











شاعـــــر : رسول یونان



شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۱ ساعت 0:37 به قلـم رهگذر |

چــــــینی دل شکسته ام را

تازه با تنهایی بند کرده بودم ؛

داشت جــوش میــــخورد

که ناگهان

با شنیدن صدای دلت

باز شد تمام گرفتگی اش !!


فکر مـــــیکنم ...

بند دلم پاره شد ؛

که بند شود به دلت !!







شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۱ ساعت 0:32 به قلـم رهگذر |