هر شعر ... یک دنیا

از هرچه در خیال من آمد نکوتری


ما ...

در عصر احتمال به سر میـــبریم !


در عصر شک و شاید ،

در عصر پیش بینی وضع هوا 

از هر طرف که باد بیاید !! ...



در عصر قاطعیت ِ تردید . . .

عصر جدید

عصری که هیچ اصلی

جز اصل احتمال ، یقــــــینی نیست ... !




اما من ...

بی نام تـــــــو ...

حتـــــــی یک لحظـــه احتمال ندارم !



چشمان تو ،

عین الیقین من

قطعیت نگاه تو ، دین من است ...


من ...

از تو ناگزیرم ...

من

بی نام ناگزیر تو ...

مــــــــــیمیرم . . . !!














شاعـــــر : قیصر امین پور




سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 10:51 به قلـم رهگذر |

تو مرا یاد کنــــی یا نکنی ...

باورت گر بشود ،

یا نشود ...

حرفـــــی نیست !!

اما 

نفسم میـــــگیرد ؛

در هوایی که نفس های تو نیست !!  ...













شاعـــــر : سهراب سپهری



سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 10:44 به قلـم رهگذر |

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست

گر سر کنم شکایت هجران ، غریب نیست


جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش

کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست


گم گشته ی دیار محبت کجا رود

نام ِ حبیب هست و نشان ِ حبیب نیست


عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد

ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست


در کار عشق او که جهانیش مدعی است

این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست


جانا نصاب ِ حسن تو حد ِ کمال یافت

وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست


گلبانگ ِ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام

کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست












شاعـــــــر : هوشنگ ابتهاج



سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 10:28 به قلـم رهگذر |

دل چون توان بریدن از او مشکل است این

آهن که نیست جان من آخر دل است این


من میشناسم این دل مجنون خویش را

پندش مگوی که بی حاصل است این


جز بند نیست چاره ی دیوانه و حکیم

پندش دهد هنوز ، عجب عاقل است این !


گفتم طبیب این دل بیمار آمده است

ای وای بر من و دل من ! قاتل است این


اشک مرا بدید و بخندید مدعی

عیبش مکن که از دل ما غافل است این


پندم دهد که سایه در این غم صبور باش

در بحر غرقه ام من و بر ساحل است این












شاعـــــر : هوشنگ ابتهاج



سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 10:14 به قلـم رهگذر |

گاهی ...

با یک قطره ، لیوانی لبریز میشود .

گاهی ...

با یک کلام ، قلبی آسوده و مطمئن میگردد .

گاهی ...

با یک کلمه ، یک انسان نابود میشود .

گاهی ...

با یک بی مهری ، دلی میشکند .



مراقب بعضی یک ها باشیم ...

در حالـــــی که ناچـــیزند ؛

همه چیزند !!







شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 19:11 به قلـم رهگذر |

بی تو در دل کویر ، چون همیشه بیـــقرار

خسته ام ز زندگی ، خسته ام ز روزگار


سهم ما غریبه ها ، دوری و جدایی است

لحظه لحظه میـــرود ، عمر ما در انتظار


در جواب ِ خواهشم ، همچنان نشسته ای

ساکت و صمیمی و ، سر به زیر و با وقار


ای نجیب ِ سر به زیر ، ای بلند سر فراز !

بشکن این سکوت را ، حرف تازه ای بیار


میدهی به این غزل ، رنگ و بوی و روشنی

ای که برده ای ز من ، صبر و هوش و اختیار


بعد ِ سالهای سال ، با گذشت ِ روزها

از ضمیر خسته ام ، مانده ای به یادگار


با وجود خوبی ات ، سنگدل تر از منی

با سکوت سرد خویش ، میکشی مرا به دار


باختم مقابل ، چشمهای سبز تو

هرچه را که داشتم ، بارهای بیــــشمار !











شاعـــــــر : حمدالله لطفـــی



شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 19:0 به قلـم رهگذر |


من بـــــودم و تو ...

و یک عالمه حـــــرف !

و تــــرازویی که

سهــــم تو را از شعـــــرهایم نشان مــــیداد !


کاش ...

بودی و میــــفهمیدی ...

وقت دلتنگی ،

یک " آه "

چقـــــــــدر وزن دارد ... !!!










شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 18:43 به قلـم رهگذر |

قهوه ام سر رفته ، حتما فال بر هم میخورد

حال ِ تقدیرم از این اقبال ، بر هم میخورد !


گر چه در این چند سال آرامشم را یافتم

مطمئنم باز هم امسال بر هم میخورد !


حرفهایم را کسی غیر از خودم نشنیده است

ظاهرا در من لبانی لال بر هم میخورد !


حال و احوال مرا غیر از خودم از کس نپرس

حال ِ من دارد از این احوال ، بر هم میخورد !


در زمان بدرقه با من نمی آید کسی

حالم از اینگونه استقبال بر هم میخورد


حرف دل را در پیامی مختصر گفتم ولی ...

هی پیامم موقع ِ ارسال بر هم میخورد !













شاعـــــر : اصغر عظیمی مهر



شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 18:39 به قلـم رهگذر |

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم


دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا

گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم


منزل مردم بیگانه چو شد خانه ی چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم


شرح ِ داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم


غرق خون بود و نمــــیمرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه ی شیرین و به خوابش کردم


دل که خونابه ی غم بود و جگر گوشه ی دهر

بر سر آتش جور تو کبابش کردم


زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آنچه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم












شاعـــــر : محمد فرخی یزدی




جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 13:12 به قلـم رهگذر |

من ...

آنقدر با تو بوده ام ...

که از بودن کنـــــار دیگران ،

ســــــــردم مــــــــــــیشود . . . . !!











شاعــــر : پل الوار



جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 12:54 به قلـم رهگذر |