هر شعر ... یک دنیا

از هرچه در خیال من آمد نکوتری


دل چون توان بریدن از او مشکل است این

آهن که نیست جان من آخر دل است این


من میشناسم این دل مجنون خویش را

پندش مگوی که بی حاصل است این


جز بند نیست چاره ی دیوانه و حکیم

پندش دهد هنوز ، عجب عاقل است این !


گفتم طبیب این دل بیمار آمده است

ای وای بر من و دل من ! قاتل است این


اشک مرا بدید و بخندید مدعی

عیبش مکن که از دل ما غافل است این


پندم دهد که سایه در این غم صبور باش

در بحر غرقه ام من و بر ساحل است این












شاعـــــر : هوشنگ ابتهاج



سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 10:14 به قلـم رهگذر |