|
از هرچه در خیال من آمد نکوتری |
یک کتاب از فریبا کلهر ...
مجموعه اشعار محمد علی بهمنی ...
و یک کتاب از فاضل نظری ...
این سه تا رو گذاشتم روی میزم تا شعر بخونم و منتخب هاش رو بنویسم اینجا ...
ولی گاهی وقت ها ...
آدم حوصله ی خودش را هم ندارد !
سلام به همه ی همراهان :)
این چیزی که میخوام توی این پست بگم ارتباطی به مطالب و موضوعات این وب نداره ، ولی خیلی خیلی مهم تر و ضروری تر از اون هاست .
لطفا ... خواهشا ... عاجزانه ازتون خواهش می کنم که توی مصرف گاز صرفه جویی کنیم .
آمار مصرف گاز و اینکه 85 درصد تولید گاز کشور داره صرف مصارف خانگی میشه واقعا وحشتناکه !
درسته که هوا سرده ...
ولی اگه لباس هایی که توی خونه می پوشیم ، مناسب فصل زمستان و سرما باشه و دمای وسایل گرمایشی خونه رو هم چند درجه کمتر کنیم ؛ کمک بزرگی کردیم به خودمون و نسل هایی که بعد از ما میان و قراره که از این منابع انرژی که تجدید ناپذیر هم هستند ، استفاده کنن !
فکر می کنم صرفه جویی و درست مصرف کردن یک وظیفه ی انسانیه برای همه ی ما !
پرحرفی هامو ببخشید .
دل هاتون گرم ... :)

بسم الله ...
سلام دوستان همراهم .
به لطف دوست بسیار گرامی و عزیزم قلم بدست نازنین ، زین پس می توانید در بخش "امکانات جانبی" وب و با کلیک بر روی لوگوی "تنزیل" ، قرآن کریم رو آنلاین بشنوید و بخوانید ...
سایت بسیار ویژه و خاصی است .
ممنونم از دوست عزیزم بابت این کد بسیار مبارک ! :)

+
ضمنا دوستانی که تمایل دارند این لوگو رو در وبلاگ خودشون قرار بدن می تونن از این کد استفاده کنن :
هزینه ی استفاده از این کد هم صلوات هایی هستند که شما برای روح بزرگوار مادر قلم بدست عزیز هدیه می کنید ، که این کد رو در اختیار من قرار دادند .
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ...
به یاد تو هستم ...
کاش
خداحافظی نمی کردی و می رفتی !
من
عمـــری خداحافظی تو را به یاد داشتم .
پائـــیز
پشت پنـــجره
استوار ایستاده است ؛
مـــرا نظاره می کند ...
که چــرا من هنوز جهان را ترک نکرده ام ؟
من
که قلب ِ فــرسوده دارم .
من
که بایـــد با قلب فرسوده ...
کم کم تو را فـــراموش کنم !!

شاعـــر : احمد رضا احمدی
+
پـــا
قلب دوم است !
با قلب اولم عاشقت شدم ؛
با قلـب دوم پا به پایت راه آمدم ...
ولی ...
قلب سومی می خواهد فراموش کردنت !
از : رهـگذر
رفتم که از دیـوانه بازی دست بردارم
تا اخم کردم مطمئن شد دوستش دارم
وا کرد درهای قفس را ... گفت : مختاری !
ترجیح دادم دست روی دست بگـذارم
بیـزارم از وقتی که آزادم کند ... ای وای !
- روزی که خوشحالش نخواهد کرد آزارم -
این پا و آن پا کرد ؛ گفتـم دوستم دارد
امـا نگو سر در نمی آورده از کارم !
از یال و کـوپالم خجالت می کشم اما
بازیـچه ی آهو شدن را دوست مـی دارم
با خـود نشستم مو به مـو یاد آوری کردم
از خـواب های روز در شب های بیـدارم
من چای می خوردم ؛ به نوبت شعر می خواندند
تا صبح ، عکس سایه و سعدی به دیوارم !

شاعــر : مهدی فرجی
+
منم ...
پَـر افتاده ی پرنده ای که ...
پرواز کرده است !
از : علیرضا روشن
++
و من ...
تنها پرنده ای بودم که اسارت را دوست داشت ... !
آزادم که کردی ...
مُـردم !
کاش ...
لااقل پرواز را یادم داده بودی ...
از : رهگذر
" تـــــو "
خـــود ِ منی !
و من
این روز ها ...
بســـیار خودخـــواه شده ام !

از : رهــگذر
خـدا به فکر فرو رفت ... این پری بشود ؟
و یا بــرای جهانم پیمبری بــشود ؟!
کمــی شبیه خودم باشد این ؟ اگـر باشد
به شکل خالق خــود شاه ِ دلبــری بشود
خــدا به فکر که ... آیا بــرای من باشد
و یا بیــاید و زیبای دیــگری بشود ؟
به ذهن داشت که آن را فقط پـرنده کند
به آسمــان بدهد تا کبـوتری بشود
نشست ... تا که اگر مرد ، مثل یوسف را
و یا شبیه به مـریم ، که دختری بشود
و دست بـرد که از ماه تکه ای ... نه ! نکـَند
اراده کــرد که تا ماه ِ بهتری بشود
نگاه کــرد به آهـو که این دو چشم ؟ اگـر ...
قشنگ تر بکــشم چشم محشری بشود
کشــید ماهـی ِ نازی و کــرد قهوه ای اش
که در دو بــرکه دو چشم شناوری بشود
نخواست ماهـی ِ زیبا اسیر تُنگ شود
کشـید پلک قشنگی ... که تا دری بشود
و از عصــاره ی انگور ریخت بر لب او
که هـی شراب بریزد که ساغری بشود
ولــی به آن می ِ خالص لبی اگر برسد
خــراب ِ آن شود و بعد ... کافری بشود

شاعــر : روح الله ساریجـلو
بشــنوید دکلمه ی این شعــر را با صدای " رهــگذر "
+
پیشاپیش به خاطر کیفیت بد دکلمه ، عذرخواهی می کنم !
پـــروانه صفت دیده به او دوخته بودم
وقتی که خبردار شدم ... سوخته بودم
خاکستـر جسمم به سر شمع فرو ریخت
این بود وفایی که ... من آموخته بودم

+
مــراقب باش پا بر روی چشمانم نگذاری ...
این چشم ها هنوز ...
نگرانند برای تو ! *
* از : رهگذر
نه این که بــــی تو نخندم ...
نه !
اما به خدا ،
تمـــام این خنده های خام ِ بی خیال
به یک تبسم ِ کوتاه ِ دیــدار پنج شنبه ها نمی ارزد !
به تبسم ِ ساعت نه صبــح !
یا دقــیق تر بگویم :
نه و بیست دقیقه ی صبح !
حالا
اگر بانگ ِ بیست و بهانه ساعت در ازدحام ِ واژه و وزن ِ موازی ِ ترانه نمی گنجد ؛
گناهش به گردن تو ...
که من و این دل درمانده را
چشـــم در راه ِ طنین ِ تبسم می گذاشتی !
حالا
هنـــوز ...
نه صبح ِ پنج شنبه ها که مــــی شود ...
کنار ِ خیال ِ خالی اتاقک تلفن می ایستم ،
دل به دامــنه ی رویا می دهم ،
و " تـــو " را مـــی بینم
که با لباسی به رنگ بنفشه های بنفش
به سمت پس کوچــه های پــرسه و پـــروانه مـــی روی !
نه این که بـــی " تو " نخندم ...
نه !!
اما به نیامدن ِ همیشه ی نگاهت قسم ...
تمـــام خطوط این خنده های خواب آلود
با رگـــبار گــریه های شــبانه
از رخسار خسته و خیسم
پاک مـــی شوند !

شاعـــر : یغما گلرویی
از کتاب : گفتم بمان ! نماند ...
نشــر : دارینوش
+
در متن اصلی شعر ، چهارشنبه ها بود ... که به دلیل نزدیکی این شعــر به خاطرات پنج شنبه ای من ،
به پنج شنبه تغییر کرد !
++
تصویر این پست هم ، بی ارتباط با خاطرات پنج شنبه ی تابستانی نیست !
+++
همه ی مـــردم ...
پنج شنبه ها به دیدار رفتگان می روند !
اما تـــو ...
به دیــدار من آمدی و ...
ماندنی شدی در خاطرات گمشده ام !!
از : رهـــگذر
در بارگـــاه تو !
مــــیازار مــــرا ،
که ...
دانه کِــش عشقم !!
از : رهــــگذر
+
سلام به همگی ...
ممنونم از لطف شما و اینکه به یادم بودید ...
راستش نمی دونم این غیبت تقریبا طولانی تا کی قراره ادامه داشته باشه ...
ولی واقعا شرایط پست گذاشتن رو ندارم ! به دلیل یک سری مشکلات که بیشتر جسمی اند تا روحی ! :)
فقط همین قدر بدونید که این روزها کلی کتاب شعر می خوانم و خوب هاش رو علامت زدم که انشاالله در اولین فرصت براتون بنویسم !
امشب هم با کلی سر درد و ... نشستم پشت نت ... تا هم عید رو تبریک بگم و هم تولد یک سالگی این وب رو !
چه قــــدر زود گذشت .... :)
مراقب خودتون باشید ...
التماس دعا ...
یا علی