|
از هرچه در خیال من آمد نکوتری |
پـــروانه صفت دیده به او دوخته بودم
وقتی که خبردار شدم ... سوخته بودم
خاکستـر جسمم به سر شمع فرو ریخت
این بود وفایی که ... من آموخته بودم

+
مــراقب باش پا بر روی چشمانم نگذاری ...
این چشم ها هنوز ...
نگرانند برای تو ! *
* از : رهگذر