هر شعر ... یک دنیا

از هرچه در خیال من آمد نکوتری


بی تو در دل کویر ، چون همیشه بیـــقرار

خسته ام ز زندگی ، خسته ام ز روزگار


سهم ما غریبه ها ، دوری و جدایی است

لحظه لحظه میـــرود ، عمر ما در انتظار


در جواب ِ خواهشم ، همچنان نشسته ای

ساکت و صمیمی و ، سر به زیر و با وقار


ای نجیب ِ سر به زیر ، ای بلند سر فراز !

بشکن این سکوت را ، حرف تازه ای بیار


میدهی به این غزل ، رنگ و بوی و روشنی

ای که برده ای ز من ، صبر و هوش و اختیار


بعد ِ سالهای سال ، با گذشت ِ روزها

از ضمیر خسته ام ، مانده ای به یادگار


با وجود خوبی ات ، سنگدل تر از منی

با سکوت سرد خویش ، میکشی مرا به دار


باختم مقابل ، چشمهای سبز تو

هرچه را که داشتم ، بارهای بیــــشمار !











شاعـــــــر : حمدالله لطفـــی



شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 19:0 به قلـم رهگذر |