|
از هرچه در خیال من آمد نکوتری |
بی تو در دل کویر ، چون همیشه بیـــقرار
خسته ام ز زندگی ، خسته ام ز روزگار
سهم ما غریبه ها ، دوری و جدایی است
لحظه لحظه میـــرود ، عمر ما در انتظار
در جواب ِ خواهشم ، همچنان نشسته ای
ساکت و صمیمی و ، سر به زیر و با وقار
ای نجیب ِ سر به زیر ، ای بلند سر فراز !
بشکن این سکوت را ، حرف تازه ای بیار
میدهی به این غزل ، رنگ و بوی و روشنی
ای که برده ای ز من ، صبر و هوش و اختیار
بعد ِ سالهای سال ، با گذشت ِ روزها
از ضمیر خسته ام ، مانده ای به یادگار
با وجود خوبی ات ، سنگدل تر از منی
با سکوت سرد خویش ، میکشی مرا به دار
باختم مقابل ، چشمهای سبز تو
هرچه را که داشتم ، بارهای بیــــشمار !
شاعـــــــر : حمدالله لطفـــی