هر شعر ... یک دنیا

از هرچه در خیال من آمد نکوتری


دل گمراه من چه خواهد کرد

با بهاری که میرسد از راه ؟


با نیازی که رنگ میگیرد

در تن شاخه های خشک و سیاه


دل گمراه من چه خواهد کرد ؟

با نسیمی که می تراود از آن


بوی عشق ِ کبوتر وحشی

نفس عطرهای سرگردان


لب من از ترانه می سوزد

سینه ام عاشقانه می سوزد


پوستم میشکافد از هیجان

پیکرم از جوانه میسوزد


هر زمان موج میزنم در خویش

میروم ؛ میـــروم به جائی دور


بوته ی گر گرفته ی خورشید

سر راهم نشسته در تب ِ نور


دشت ِ بیــــتاب ِ شبنم آلوده

چه کسی را به خویش میخواند ؟


سبزه ها ، لحظه ای خموش ؛ خموش

آنکه یار من است میداند !


آسمان میــدود ز خویش برون

دیگر او در جــهان نمیـــگنجد


آه ! گویی که اینــــهمه " آبی "

در دل آسمان نمیــگنجد


در بهار او ز یاد خواهد برد

سردی و ظلمت زمستان را


میــــنهد روی گیسوانم باز

تاج ِ گلپـــونه های سوزان را


ای بهار ! ای بهار افسونگر !

من سراپا خیال ِ او شده ام


در جنون تو رفته ام از خویش

شعر و فریاد و آرزو شده ام


میــــخزم همچو مار تبـــداری

بر علفــــهای خیس ِ تازه ی سرد


آه ... با این خروش و این طغیان

دل گمــــراه من چه خواهد کرد ؟!











شاعــــــر : فروغ فــرخزاد




جمعه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 12:31 به قلـم رهگذر |