هر شعر ... یک دنیا

از هرچه در خیال من آمد نکوتری


تیر برقی چوبی ام در انتهای روستا

بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا


ریشه ام جا مانده در باغی که صدها سرو داشت

کوچ کردم از وطن ، تنها برای روستا


آمدم خوش خط شود تکلیف شبها ، آمدم

نور یک فانوس باشم پیش پای روستا


یاد دارم در زمین وقتی مرا میکاشتند

پیکرم را بوسه میزد کدخدای روستا


حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم

قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا


کاش یک تابوت بودم ، کاش آن نجار پیر

راهیم میکرد قبرستان به جای روستا


قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است

بد نگاهم میکند دیزی سرای روستا


من که خواهم سوخت ، حرفی نیست ... اما کدخدا

تیر ســـیمانی نخواهد شد عصای روستا





شاعــــر : کاظم بهمنی

پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۲ ساعت 21:24 به قلـم رهگذر |