|
از هرچه در خیال من آمد نکوتری |
گنبـدت از هر کجای شهـر سو سو می کند
دست هر آشفته ای را پیش تو رو می کند
در لباس خادمـان مهربانت ، آفتـاب
صبح ها صحـن حــرم را آب و جارو می کند
ماه ، هرشب کنج بست شیخ حر عاملی
یاد معصـومیت آن بچه آهـو می کند
یاد معصومیت آن بچه آهو ... یاد تو
کوچه های شهــر را لبریز یاهـو می کند
بـاد هم مثل نگهبان ِ درت بدو ِ ورود
غصـه را از شانه های خسته پارو می کند
عطـر نابی می وزد از کوچه باغ مرقدت
هر که می آید حــرم ؛ این عطر را بو می کند
خادمی می گفت که : آقا به وقت بـدرقه
دست زائـر را پـر از گل های شب بو می کند

شاعـــر : مریم سقلاطونی