|
از هرچه در خیال من آمد نکوتری |
نمی رنجم اگر کاخ مرا ویـرانه می خواهد
که راه عشق ... آری ! طاقتی مردانه می خواهد
کمی هم لطف باید گاه گاهـــی مرد عاشق را
پـــرنده در قفس هم باشد ... آب و دانه می خواهد
چه حسن اتفاقی ! اشتــراک ما پریشانی است
که هم موی تو ، هم بغض من آری شانه می خواهد
تحــمل کردن قهـر تو را یک استکان بس نیست
تسـلی دادن این فاجعه میخانه مــی خواهد
اگر مقصود ِ تو عشق است ؛ پس آرام باش ای دل
چه فــرقی می کند می خواهدم او یا نمی خواهد ؟!
شاعـــر : سجاد رشیدی پور
از : ابیات سنگین