هر شعر ... یک دنیا

از هرچه در خیال من آمد نکوتری


از در آمدی و من از خود به در شدم

گویی کز این جهان به جهان دگر شدم


گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست

صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم


گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق

ساکن شود ؛ بدیدم و مشتاق تر شدم


چون شبنم اوفتاده بُدم پیش آفتاب

مهرم به جان رسید و به عیّوق بر شدم


دستم نداد قوت رفتن به پیش دوست

چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم


تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم

از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم


من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت

کاوّل نظر به دیدن او دیده ور شدم


بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان 

مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم


او را خود التفات نبودی به صید من

من خویشتن اسیر کمند نظر شدم


گویند روی سرخ تو سعدی ، که زرد کرد ؟

اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم











شاعــــــر : سعدی



پ.ن : ور هنری داری و هفتاد عیب

         دوست نبیند مگر آن یک هنر


                                                 ( سعدی )



جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 12:38 به قلـم رهگذر |